افتخاری برای من....

آرام ارام با نگاهی خاص چشمانم را آیینه چشمش میکند و با پوششی متفاوت کلید را در جان در فرو میبرد و با کمی بازی در اتاق سایت کامپیوتر) را میگشاید. و من آخرین دانش آموز ورودی کلاسش .

در کلاس قدم میزند و از باروم نمر ها و تدریسش سخن به میان میآورد و سوال هایی تکراری و واژ گون را که بیشتر ارضای حس کنجکاوانه و کاوش در اعماق هر معلمی ست را پاسخ میدهد

سوال من ؟؟؟ شما فارغ و تحصیل کدام دانشگاهید؟؟

با مکث ی جند ثانیه ای جواب میدهد . میخواهد پاسخش زمینه سوال های بعدی نباشد. آخر کارش تازگی میزنند و وسواس گونه قلم را در قلب سفید تخته سیاه این روز ها که به سفیدی میزند فرو میبرد 

هرزگاهی از کلاس بیرون میزند. اهل نشستن نیست. . نگاه را در نگاه آدمی بست نمی دهد . شاید از حجو و حیای درونیش باشد/ (نمیدانم حجو را درس نوشتم یا نه ؟؟ ؟؟

صدای اذان شنیده میشود به زمان بندی که به دست بسته شده مینگرد . و با اسرار تغییر ساعت درس محافظه کارانه و رندانه موافقت میکند.

صدای آذان میآید ....

آن روز را با همان ساعت همیشگی سپری میکند ...

آخر شوقی عجیب در نگاهش برای سجده بر خاک در برابر معشوقش در رخش خود نمائی میکند ....

  آنتراک ک ک ک ک ک...............

.....

....

....

....

و پروین می آید آن هم از نوع افتخاری اش با افتخار و دنباله دنباله های کاربرد را میگیرد ... هرزگاهی در کنار بچه ها مینشیند .

آنقدر صمیمی میزند که احساس نمی شود  پای استادی در میان است و پای شاگردی در بند...

کلاس تمام...

همه بار و بنه را جمع می کنند و من مثل همیشه ... حس و احساس خود که کم پیش میآید را در جلسه اول باز گو میکنم

 و میپذیرد...

 خداحافظ....

 خواهش میکنم....

 ناگهان پله افق وار به پایم میچسبد....

/ 10 نظر / 23 بازدید
فاطماگل

سلام وبلاگ شما را ديدم قالب ومطالب قشنگي داشت براي افزايش بازديد وبلاگت مي توني به آدرس زير ثبتش کني تا منم بتونم هر روز بهت سر بزنم محلي که وبلاگتو ثبت مي کني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان است و فوق العاده پر بازديد.

مهرعلیان

از کنارم رد شدی بی اعتنا نشناختی چشم در چشمم شدی اما مرا نشناختی در تمام خاله بازی های عهد کودکی همسرت بودم همیشه بی وفا نشناختی؟ لی له باز کوچه ی مجنون صفت ها فکر کن جنب مسجد کوچه آجر نما نشناختی؟ دختر همسایه یاد جرزنی هایت بخیر این منم تک تاز گرگم بر هوا نشناختی؟ اسم من آقاست اما سالها پیش این نبود ماه بانو یادت آمد مجتبا! نشناختی؟ کیست این مرد نگهبانت که چشمش بر من است؟؟ آه ه ه .... آری تازه فهمیدم چرا نشناختی.... مجتبی سپید

مهرعلیان

و او هنوز هم روسری آبی می پوشد تا من از دیدنش به وجد آمده بگویم.. واییی من عاشق این رنگم و من هنوز هم به عمد بند کفشهایم را نمیبندم تا او از همان درو بگوید... وایی باز هم که بند کفشهایت را نبسته ای؟؟؟ و من دلم از حس خوش توجه او قنج برود و این است حس قشنگ خیال پردازی من با خودم

مهرعلیان

ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ...! ! ! ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺟﺎﻱ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻡ ﻫﻤﺎﻥ ﻳﻚ ﻟﺤظه ﺍﻭﻝ ... ﻛﻪ ﺍﻭﻝ ﻇﻠﻢ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﻳﺪﻡ ﺍﺯ ﻣﺨﻠﻮﻕ بی ﻭﺟﺪﺍﻥ؛؛؛ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﻭ ﺯﺷﺘﻲ، ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﻳﻜﺪﮔﺮ ، ﻭﻳﺮﺍﻧﻪ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡ... ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩ...! ! ! ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺟﺎﻱ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻡ ، ﻛﻪ ﻣﻲﺩﻳﺪﻡ ﻳﻜﻲ ﻋﺮﻳﺎﻥ ﻭ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺍﺯ ﺻﺪ ﺟﺎﻣه ﺭﻧﮕﻴﻦ، ﺯﻣﻴﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﻣﻲﻛﺮﺩﻡ... عجب صبری خدا دارد... چرا من جای او باشم... همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد... وگرنه من بجای او چو بودم یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم... عجب صبری خدا دارد... عجب صبری خدا دارد...

سلام و درود .. ممنون میشم لینکمو بزاری تو وبسایتت. میخوام وبسایتمو همه اسفرورین ببینن

باقری فر

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی سلام و پیشاپیش عیدت مبارک باشه عباس آقای با خال . امسال دیگه باید شیرینی مارو بدی بخوریم و گرنه دوباره میام خونتون ماهی خوران ؟؟؟؟؟؟؟

لیلی حکیم

درودی دوباره بر شما و مطالب خوبتون و نوروز و روزگارتون خوش...

سلام ، مخلو بی وجدان بی انصافی محض ، جدا" از شما بعید اینور قضا وت کنید . اره یادم شما با پیرهن بنفشه وپولیور قهوه ای رنگ ،نیاز به زمان داشتم که به اطمینان برسم...

شما ،،، بند کفشهایت را نبند ...

سلام دست شما درد نکنه . جیر جیرک اکثر ا این زنها وخانمهای محترم هم دیارمون بیکارنند ، از اون طرف روز ی3000 تا کلمه باید حرف بزنند اگه نشه امروز به حد نصاب نرسد کلمات روزای بعدی جبران می کنند .. . خب من که آدم فروش نیستم ... وامّا .. تشبیه جالبی هستش پچ پچ جیرجیرک ها @-}--